این سروده مشاعره گونه ای است خطاب به آقای دکتر محمدرضاسنگری: در پاسخ به سروده ی « منظومه شهر من » – بخش آخر
«مظلمه ی شهر من»
شبی پرسید جانِ روشنی از من
کجای خاک ، آن شهری است
که میگویند؛ مرگ عاشقان آنجاست
و میگویند؛ درد آسمان آنجاست
به او گفتم:
شگفتا شهر ، شهرِ من
همان بی آفتاب و آسمان و آب
دیارِ سایه سوزِ سدره های شرم
دیارِ ختمِ آساره
پناهِ زانی و معتاد، در عمقِ «کت و سرداب»
عجب شهری است شهرِ من
نسب را برده از یاد و شده «توفان زده» ؛ در خواب
تبار و دودمان بر باد
برادرخوانده ی موشک
که گردیده ست خواهرخوانده ی تُنبک
جنوبش، کشک
شمالش، پشم
کرانِ شرقی اش، تلخند
و غربش رو به خشکی و « غروبِ دز»
دگر گردیده قلبش خالی از سبزی،
قبا و گنبدِ سبزش کنون افتاده از دوشش؛
به رسم غربتی ها، برفکنده از نجابت
هاش، روپوشش
شکیبش : کور
نصیبش غرقِ خون : اندوه
شبش با روز بیگانه
الف موشک اگر دیروز بود ؛
امروز : « الف : موشانِ درخانه »
همان بدخائنانِ «خانه خوارِ» شهرِ اجدادی
کنون پرپرزنان، خفاشهایی که شده عادی
شده دیوارهای شهرِ من زخمی
شبان چون روزها : هرلحظه بیرحمی
همه هول و هراس از دزد ، از نامرد
همه پژمردنِ گلبرگهای زرد
مگر کوچیده از این شهر؛ عاشورا
مگر معراجِ سرها رفته از دلها
کنون دیگر چه سود آیا که در پیشینه ی شهرم
دژی بوده است یا نه ! بی دژست اینک !
که دیگر، خاکِ این دژ را نمانده حرمت و حصری
نه آبی مانده پایِ دژ
نه مانده آبرویی بر سر و رویش
نه دیگر دژ
نه دیگر پل
نه عطرِ لاله های سرخ،
نه دیگر نغمه ی بلبل
شکسته قامتِ پل را علی کلّه
زلال دز : ذلیل از او
زمینِ دز از او ذِلّه
شکسته حرمتِ جنگاورانِ من،
نه ماند امن و امانِ تو،
نه ماند امن و امان من
عجب شهری است شهرِ من!
عجب زهری است بهرِ من !
همین « نودژ » !
همین در گویشِ تو : (( آهنین قلعه))
فرازین قٌله ی خیسی به عنوان علی کله
نشسته روی پای خیسِ شهوتناکِ مردانش
زنان خیس و چسبانی
که تنگِ مردهایی خیس
سر زانو نشسته ، عکس میگیرند
که تا برعکسِ آن تاریخِ پرنور و پر از عطرِرشادتها
بپیچد در تمامِ عالم و آدم ؛ تعفن های بی شرمی ، رذالت ها
خیانت در خیانت در خیانت ها….
که با خود می برد تا اسفلِ دوزخ
تمام آبروی و حرمتِ مردانِ شهرم را
دگر تا کی نشینم کنجی و نازم به تاریخم ؟
بشوی آن چشمهایت را و باور کن !
گذشت آن روزهای دور
گذشت آن روزهای نور
گذشتند آن رشیدانِ شهیدآباد
پریدند آن شهیدانِ رشیدآباد
که پیشاروی خشمِ دشمنِ دُژخیم
دُژم دژ بوده و چون صخره استادند در توفان مرگ و بیم
شگفتا شهر امروزت
شگفتا شهر امروزم
شگفت و درد بر این شهر
گذشت آن شهرِ نورانی که در توفان صدها سال، جنگِ آتش و آهن
هزار و ششصد و هفتاد و شش ره با عدو جنگید
اگر دیوارها آوار
اگر تکبیرها گم زیرِ خاکِ تارِ آدمخوار
اگر روزش در آتش داغ
اگر شامش چراغ از اشک
اگر هر بار الف موشک
اگر لبخند بر لب های کودک، خون
اگر شیر شبان گلگون
اگر زخمی، اگر محزون
ولی آهنگِ گرمِ دین ، درونِ تار و پودش روز و شبها باز جاری بود
گذشت آن شهر… شگفت و درد بر این شهر
کنون غرقیم با جانها و جام و جامه ها در زهر
شگفتا این « نحیف»
این « شبه دزفولِ» به جا مانده
شگفتا قصه ی شهری که از خوبانِ ما مانده
شگفتا اینک این شهری که مست افتاده و ازجا نمیخیزد
همین شهری که گردیده ست فتحِ جانی و معتاد
و بر حالش دگر قلبی نمی سوزد
رضاقلدر اگر دیروز وامی ماند در شَهرت که برگیرد حجاب از عارف و عامی
کنون برگیردت حجب و کٌند فتحت به ضربِ تنبک و تیمپو : «رضا» نامی
کدامین دژ ؟
کدامین پل ؟
دگر از شهر تو مانده است آیا بر زمین آغاز و انجامی ؟
دگر «عبدالمحمدها» ، «نوادر»ها گشودند از دیارت پر
همان ساعت که جانبازی به دور از چشمِ مردانت!
کفنپوشان به کنج سردخانه می رود ؛ شاعر!
تمام «ریش اسپیدانِ» شهرِ تو
به پای بِشکن و بَربط ، میانِ معرکه، در گرمخانه ، «گرم تن» ، داغ و «عرقریز» ند
به پای جشنِ پیروزی «که قفل شهر را بشکسته و تقدیم کردند» آی «شاعر جان» !
به روی زخمِ من، بر زخم تو، بر زخمِ شهرِ ما « نمکریز» ند !…
همین شهری که تا دیروز
به «ضربِ» یکصد و هشتاد و شش موشک
همین شهری که تا دیروز
به روی خاکِ زخمآجینِ او صدنه ، که سیصد ضربتِ راکت
همین شهری که تا دیروز، با آن سینه ی خونین
هزاری بر هزار و باز، پانصد «ضربتِ» خونینِ توپِ مرگ
به خود می دید،
ولی از پا نمی افتاد و مردانه «به پا» میماند
کنون با «ضربِ» ارگ و تنبک و مضرابِ مشکی پوشِ بی پایی،
سیه پوشانِ غیرتمند و مردانش، زمینگیرند
و از پا اوفتاده، با غروری خُرد برخاکند
سیه پوشی که فتح شهرِ دژپل را چو بیرق بر منار شهر بنوشته است و آوخته است.
سیاهین داعشی ماند که ترکیبِ حروفش از «دف و ارگ است و عود و شیهه ی شیپور »
همان داعش که با پنبه زند رگهای غیرت را و خونت را به شیشه میبرد با زور
سیه پوشی که لشکر را برانگیزد که خونِ عاشقان ریزد
و لوح فتحِ خونت را به دارِ اینستاگرامش درآویزد
اگرچه سخت و سنگین است
خبر گرچه که تلخ و زهرآگین است
ولی این بار باور کن
که گشته فتح دیگر، شهرِ تو با بشکن و دامبول،
دگر بشکسته قفلِ آن الف دزفول …
غرورِ شهر را بشکسته «بی پایی»
تمام مردهای شهرِ تو غرقِ عزا اینک «سیه پوشند»
که دیشب، رسمِ تشییعِ « نوادر»های شهر تو
نه دیگر در برِ قرآن و با اسپند و دودِ عود
که با فریادهای عود و جیغ و بربط و چنگ و چغانه،
با صدای غَش غَشِ مستانه ی دف بود ،
«نوادر» برگذشت از دژپلت دیشب،
تو اما در میانِ مجلس و رقصِ سخیفِ فشفشه با دود،
خدایا دیشبِ دژپل، شبِ ختم «نوادر» نه !
که دیشب، شهر دژپل را، دگر آغازِ مردن بود
کدامین دژ ؟
کدامین پل ؟
کنون شَهرت شده تگزاسِ بی احساس
گهی زرگر شود در خونِ خود غرق و گهی عسکر
وگر در بلخ ، لیچاری یکی گوید به آن دیگر
به شهرِ بی حصارِ تو چنان کوبند آجر بر سرِ مسگر
که تو خاکت به سر نه ؛ پاره آجر بر سرت آوار خواهد شد
نه عسکر مانده در شهر و نه مسکر مانده ، نه زرگر
شده غرقابه ی سیلابِ دزدان ، شهرِ سوداگر
گهی دزدند استادانِ عالم را ز دانشگه ، گهی در خواب و خفتنگه
بگیرند امنیت از خوابِ مردان و زنانِ خفته در بستر
شبان با گرگ، بسته در پسِ این پرده ها ، شاعر!
که: روزان گلّه با تو ! وقتِ شب با «بنده ی ماهر»
کدامین دژ ؟
کدامین پل دگر مانده ؟
کدامین لب دگر – جز وقت کُنزرتت – زند خنده ؟
در این شهرِ «پر از لاله» که او را نیک میخوانی
که زینت بخشِ عالم بوده با خون شهیدانی
در این شهری که عشقش را به دل داری
چه تاریخی بلندآوازه تر از نام انصاری ؟
همان دردانه ی آدم ،
همان فخر علومِ شیعه ی عالم
بگو امروز در دژپل که با مردان بیت او چه
ها کردیم ؟
برون کردیمشان از شهر و جای منبرِ ایشان
طربخوانانِ چاقالو به شهر آورده بر خاکِ شهیدان میهمان کردیم
نشسته ، بزم بربستیم و با چنگ و دف و تنبور
که تا انصاری از چشمان دژپل دور گردد دور
نشیند تنبک و چهچه به جای جلوه های نور
تمام شاعران شهر من اما ، همه غرقِ خمارِ خود
نشسته کنجِ آن ارشادِ بی مرشد
برای شعربافی ؛
گَه به کاغذ ، گاه بر سیخِ قلمها میزنند هی زور ….
بخوان یک فاتحه اینک به دارالمومنین و بر تمامِ خاطراتِ دور….
کنون در شهرمان منبر شده خالی
برون رفته ست موسی ! سامری چهچه زند عالی
کنون آن شهرِ خون و رزم ،
شده تنبکسرای بزم
دگر شهرم پر از دزدی ، پر از فحشا
درونِ معده ی شهرم، پر از غربت نشین، احشا
کدامین دژ دگر مانده است در دژپل ؟
کدامین پل دگر مانده که نشکستی ؟
دگر ویران شده پشتِ سرِ دژپل ، همه پلهای اجدادی…..
دگر ویران شده پشتِ سرِ دژپل، همه پلهای اجدادی…..
ولی اینک؛ به جای این همه عَفن و فساد و بی حیایی ها که بستاندی
بگو از کیسه ی تاریخِ این شهرِ پر از حرمت، چه ها دادی..؟
بگو از ریشه ی تاریخِ این شهرِ پر از عزت، چه ها دادی…؟
مخوان شاعر !
مگو دیگر ز منظومه !
بگو از مظلمه، از ظلم، از مظلوم و مظلومه …
و اما گوش دارید ای همه دزفول نشناسانِ بی ریشه،
اگر تیرید اگر تیشه ،
الا هشدار ! پر شیر است این بیشه !
مگر خوابند شیرانِ کنامِ بیشه ی دزفول
و یا خسته اند از اِشکارِ دیو و غول
ولی فردا سحر چون بازبرخیزند از این خواب،
شما را میدهم هشدار!
نه دد مانَد،
نه دیو و غول و روبه مانَد وکفتار
و بشنو !
اینک این بانگ اذان است و صدای صبح نزدیک است.
شما را میدهم هشدار!
الا زنهار ! الا زنهار !
الا زنهار ! الا زنهار !





