یکشنبه ها با خاطرات شهدا
ملائکه الأرض2/ شهید فرج اله پیکرستان
دزمهراب :شخصیت او معجونی از هنرهای متفاوت بود ، باهمه وقار و سنگینی ، شوخ طبع و شیرین سخن و مزاح های او شیرین و فرح آفرین وعاری از هرگونه تمسخر ، اهانت و گناه بود .
بسیار زیرک، شجاع و مسئولیت پذیربوده و لذا سخت ترین ماموریت گروهان به او سپرده می شد.
در عملیات بدر نوک پیکان گروهان خط شکن قائم بود .
وقتی خط مقدم دشمن شکسته شد و پد ساحلی عراق توسط ما فتح گردید ، فرماندهی گردان نقشه ای را به ما نشانداد که بیانگر وجود دو جاده عمود بر خط فتح شده داشت . فرمانده گروهان فتح شهید و معاونش نیز مجروح بود لذا گروهان قائم مسئولیت شناسائی و تعیین تکلیف ایندوجادهرابرعهده گرفت ،
جاده سمت راست به فرج اله پیکرستان و جاده سمت چپ به امیر پریان سپرده شد . این دو فرمانده شجاع بلافاصله با یک تیم کار راآغاز کردند . جاده سمت چپ پس از عبور حدود یکصدمتر در عمق به باتلاق رسیده و محو شد ولی فرج اله به عمده قوای دشمن در خط دوم برخورد کرد و پس از یک درگیری شدگید و خونین موفق به تصرف خط دوم عراق شدیم .
در سومین شب عملیات بدر باقیمانده گردان به گروهان قائم سپرده شد تا کار ناتمام لشکر نصر وتصرف پل خندق را دنبال نمایند .
قدرت مانور نداشتیم ،سمت شرقی پد ، هور و آب و سمت غربی آن باتلاق و روی پد نیز هر پنجاه متر سنگر مجهز به تیربارهای کالیبر پنجاه و ضد هوایی .
ساقط کردن هریک از این سنگرها به دشواری شکستن یک خط آماده و هوشیار بود وما حداقل از چهارتا ازاین سنگرها عبور کردیم .
هریک از نیروها را که مجروح می شد به عقب میفرستادم .
یک گروه از نیروها به فرماندهی محمدرضا صالح نژاد به محوطه پل خندق رسیدند ولی در تله دشمن گیر افتادند .
خودم هم مجروح شدم ، از فرماندهی دستور بازگشت داده شد . فرج اله را مامور کردم تا نیروها را بازگرداند .نیروها برگشتند و من همچنان منتظر صالح نژاد . و فرج اله هم از کنار من تکان نمی خورد .
دوست نداشتم تا از عاقبت صالح نژاد مطمئن نشده ام به عقب برگردم .
کم کم توان حرفزدن را ازدست میدادم ، فرج اله بی سیم راگرفت و با فرماندهی صحبت کرد ،بعد از آن مرا روی شانه انداخت و لحظاتی قبل از رسیدن عراقیها به موضعی دیگر انتقال داد .
اگر چه برای کسب مهارتهای رزمی ،تواناییهای نظامی و آمادگیهای جسمی از هیچ کوششی دریغ نمی کردیم ؛ و در این رابطه شبانه روز فعالیت می نمودیم ولی عامل پیشرفت ما اینها نبود ! چرا که نیروهای دشمن دراین امور خیلی از ما جلوتر بودند .
تجهیزات ، تسلیحات ، ورزیدگی و آموزشهای تخصصی و فوق تخصصی دشمن اصلا با ما قابل قیاس نبود . بنابراین بدون آنکه در کسب و تقویت آنچه از عناصرمادی که دراختیار داشتیم کم بگذاریم؛ روی توان معنوی و روحی وتقویت ایمان و ا رتباطمان با خدا کار می کردیم .
فرج اله در صبحگاه مشترک گروهان گفت : برادران آیا ما برای مقابله و غلبه بر دشمنی که همه دنیا پشت سر او ایستاده اند به چه چیز غیر از یاری خدا دل بسته ایم ؟ مسلما ما امیدی به جز یاری و نصرت خدا نداریم . ما انتظار داریم آن موقعی که آتشباری تیربارهای دشمن زمینگیرمان کرده با توکل واعتماد به خدا بر خیزیم .
برادران ؛ کسی که پیش از شب عملیات به درگاه خداتضرع نداشته و بانماز شب رابطه اش را با او مستحکم ننموده با چه رویی می خواهد زیرآتش تیربارهای دشمن سرش را رو به خداکند و استمداد طلبد؟
اگرمیخواهیم رزمنده پیروزی باشیم باید روحمان را با دعا و نماز تقویت کنیم همچنانکه با ورزش و رزمایش جسممان را قوت می بخشیم .
وقتی ماموریت دسته اش را درعملیات فاو ؛ برایش تشریح کردم و حساسیت فوق العاده آن را گوشزد نمودم ؛ برای آنکه نشان دهد چقدر به اهمیت موضوع واقف است ؛ لبخند ملیحی زد و گفت :
میدانی که کل بار جنگ روی دوش من است ؟
گفتم : چطوری؟
گفت : ببین توی این جنگ سخت ترین ماموریت مال لشکر حضرت ولی عصره
؛ بعد لشکر هم سخت ترین جای کار را به گردان بلال میده : گردان بلال هم که اصلی ترین ماموریت را به گروهان قاءم ؛ گروهان قاءم هم به دسته سوم ؛ بار دسته سوم هم که رو دوش خودمه . پس قبول کن که همه بار جنگ رودوش منه !!
شوخ طبعی و مزاح های او در عملیات والفجر 8 و فتح فاو بیشتر و مشهود تراز قبل بود چند ماهی میشد که ازدواج کرده بود و مسافر کوچولویی در راه دنیا داشت و من نگران اوبودم . نگرانی ام بخاطر آن بود که حس میکردم اینجا آخرین ماموریت اوست .این نگرانی و دلواپسی زمانی بیشترشدکه خودش را لو داد .
از او پرسیدم فرج اله ، چه میکنی ؟ از مسافر کوچولوتون چه خبر ؟
فرج اله گفت : هیچ دقت کرده ای رفقامون تو اون عملیاتی که احساس راحتی داشته اند و انگار بنا نیست براشون اتفاقی بیفته ؛ تو همون عملیات شهید شدن ؟
بعد هم چند تا از رفقامون را نام برد و تایید منو گرفت . و بلا فاصله گفت : نمی دونم چرا احساس می کنم که تو این عملیات هیچ اتفاقی برام نمی افته .
و من که فهمیدم داره چه میگه بغلش کردم و دقایقی در آغوشش گریه کردم .
اولین قاقیقی که به دژ عراق رسید فرج اله بود . از دژ گذشت و در حین منهدم نمودن سنگرهای دشمن به شهادت رسید .
وپنج ماه بعد محمد پیکرستان دیده به جهان گشود ، شیربچه ای که هرگز چهره نورانی ؛مصمم ؛ شجاع و با ابهت پدرش را ندید و اوامتداددهنده این راه مقدس است.
این خاطره را بخاطر محمد و تقدیم به او که امید فرج اله برای تداوم راهش بود گفتم .
علیرضا زمانی راد









