بسم الله الرحمن الرحیم
عادی باش!
در کلاس درس،در محیط دانشگاه در خیابان و مسجد و محیط کار حتی در زیر پتویم که با گرمی و نرمی می خواهد مرا خواب کند، دائم ذهنم مشغول به سوالاتی است که مانند خوره جانم را می خورد و گرما و نرمای رختخوابم را در کامم زهر می کند. گاهی از دستشان کلافه می شوم و صبرم تمام می شود و به او شکوه می برم و گاهی از داشتن آنها خوشحال و شکر گذارش.نگاهی به دور و برم می اندازم. چه می بینم؟ به چه می اندیشم؟ برای چه زندگی میکنم؟ دلم برای که می تپد؟ و شاید هم نمی تپد!
در این حین کسانی بلند اطراف فریاد می زنند و می گویند:
درس؟ دانشگاه؟ کار؟ زندگی آینده؟ کار فرهنگی و حتی نماز و روزه و و و…
درسم می گوید باید کتاب بخوانی تا کتاب هایت را بلد شوی! دانشگاهم برایم برنامه ی آموزشی تعیین کرده! یکدفعه هول برم می دارد که برای زندگی آینده ات، کار داری؟ “کار فرهنگی” را هم که می کنیم!!! و…
باز در خود غرق می شوم. آیا زندگی جمع جبری درس و دانشگاه و کار و زندگی آینده و …؟؟؟ از درس به کار و زندگی و … منتقل می شوم؟؟؟
باز فریاد ها بلند می شوند که:
خٌوشی هان! انگار وقتت زیادی کرده! اصلا بگذار ببینم دَرست تو را به کار آینده ات می رساند؟؟؟ یعنی آیا کاری متناسب با درسم پیدا می کنم یا نه؟ اصلا شما بگویید؟
(صدای اخبار تلوزیون رشته ی افکار مه آلودم را پاره کرد!)
اخبارگو: «یمن همچنان زیر بمباران جنگنده های سعودی…»
عجب! راستی سعودی به یمن حمله کرده! الان یادم آمد! راستی چند روز است که جنگ شده؟!
من که نمی دانم چند روز است. می روم تا در گوگل جستجو کنم که شیعیان چند روز است که زیر باران گلوله اند!
(یادم نرود! تلفظ صحیح google، “گوگل” با سکون گاف دوم!!!)
عجب گلاه گشادی به اسم درس و دانشگاه و کار و … سرم رفت!
درسی که افق نگاه جوانم را به اندازه ی کتاب پیش رویش روی میز جلویش نگه دارد تا حتی کانال تلوزیون خانه شان را که در حال پخش اخبار شیعیان یمن است را نبیند، عجب درسی است!!!! جالب است صدای تلوزیون را هم نشنیدم!
نه گمان بد نکن! من داشتم “کتاب” را می خواندم!
باشد تو “کتاااابت” را بخوان!
روزگاری مردانی افق نگاهشان به بلندای اسلام بود! مردانی از جنس متوسلیان و کاوه و همت. یکی از این راد مردان می گفت:«… مبادا چيزهايي مادي شما را فريب بدهد و پاهايتان از مبارزه با كفر جهاني سست شود…»
چه “کفر جهانی”؟؟؟!!
چه می شود که عَبدی افق نگاهش به این بلندا می رسد؟ یا بالعکس چه می شود که افق نگاه نسل فردایت به اندازه ی نهایتا شغل آینده اش می رسد؟
بماند…
ولی نگاه ما به قافله ایست که از دل تاریخ می گذرد…





