گزارش دیدار شاعران با رهبر انقلاب + تصاویر

در شب میلاد کریم اهل‌بیت حضرت امام حسن مجتبی (علیه‌السلام)، جمعی از اهالی فرهنگ، استادان شعر و ادب فارسی و شاعران جوان و پیشکسوت کشور و تعدادی از شاعران از کشورهای پاکستان، هندوستان و افغانستان با حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی دیدار کردند.
حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در این دیدار، شاعران را سرمایه‌ها و ذخایر ارزشمند کشور خواندند و با تأکید بر لزوم «زنده، به‌هنگام و موضع‌دار بودن شعر درخصوص مسائل اصلی و نیازهای کشور»، خاطرنشان کردند: امروز جنگ دیگری از نوع جنگ نرم و مبارزه‌ای سیاسی و فرهنگی در جریان است و در این مصاف، شعر باید به‌عنوان ابزاری مؤثر به مسئولیت خود عمل کند.
رهبر انقلاب اسلامی با تکریم و گرامیداشت یاد مرحوم حمید سبزواری، قریحه‌‌ی سرشار و تسلط بر انواع شعر و دایره‌ی وسیع واژگان را از امتیازات آن شاعر ارجمند برشمردند و افزودند: ویژگی بی‌نظیر مرحوم سبزواری، سرودهای تأثیرگذار، با کیفیت و به‌روز او بود.
ایشان از همین زاویه سرود را مؤثرترین نوع شعر خواندند و گفتند: سرعت و فراگیری عمومی سرود از همه‌ی انواع شعری بیشتر است و سرود مانند هوای تازه و بهاری در جامعه نفوذ می‌کند؛ بنابراین باید با تولید سرودهای خوب و ترویج مناسب آنها، کمبود و خلأ موجود در این عرصه را برطرف کرد.
حضرت آیت‌الله خامنه‌ای سپس در تبیین جایگاه و مسئولیت شعر، شاعران را جزء عزیزترین و فاخرترین سرمایه‌های کشور دانستند و افزودند: این سرمایه باید در بزنگاه‌ها و در مقاطعی که کشور در مسائلی همچون مسائل سیاسی، فرهنگی، ارتباطات مردمی و پیوندهای اجتماعی و مواجهه با دشمنان خارجی نیاز به کمک دارد، به میدان بیاید و نیازهای کشور را پاسخ دهد.
رهبر انقلاب تأکید کردند: شعر باید زنده باشد و نسبت به مسائل جاری و نیازهای کشور موضع داشته باشد.
ایشان با تأکید بر لزوم ترویج اشعار و سرودهای زنده و موضع‌دار در سطح وسیع، و مسئولیت صداوسیما و سایر دستگاه‌های مسئول در این زمینه، خاطرنشان کردند: امروز نسبت به گذشته اشعار زنده و برجسته‌ای همچون شعر درباره‌ی فلسطین، یمن، بحرین، دفاع مقدس، شهدای غواص، شهدای مدافع حرم یا مظلومیت مجاهدانی همچون شیخ زکزاکی شیخ مظلوم، شجاع و مصمم نیجریه گفته می‌شود اما متأسفانه این شعرهای مؤثر و روحیه‌بخش، به‌خوبی ترویج و منعکس نمی‌شوند و در این خصوص کوتاهی و کم‌کاری وجود دارد.
حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، «بیان خیانت‌های آمریکایی‌ها در قضیه‌ی برجام» را یکی دیگر از عرصه‌های ممکن برای سرودن شعر زنده خواندند و گفتند: علاوه بر سیاسیون، هنرمندان و به‌ویژه شاعران باید این واقعیت‌ها را به افکار عمومی منتقل کنند.
رهبر انقلاب با انتقاد از برخی اقدامات غلط در ترویج و تجلیل هنرمندانِ بدون اعتقاد و ولنگار، افزودند: متأسفانه گاهی از فردی که ذره‌ای گرایش به مفاهیم اسلام و انقلاب اسلامی نشان نداده است، تجلیل می‌شود اما از هنرمندی که همه‌ی عمر و سرمایه‌ی هنری خود را در راه اسلام و انقلاب گذرانده‌ است، تجلیل و به او توجه نمی‌شود.
توصیه‌ی بعدی رهبر انقلاب اسلامی، «استفاده از فرصت اقبال و توجه مردم و جوانان به اشعار پرکاربرد نظیر نوحه‌ها و  اشعار مرثیه» بود.
ایشان با اشاره به نمونه‌هایی از نوحه‌های پرمضمون و شورانگیز در دوران مبارزه علیه رژیم طاغوت و همچنین در دوران دفاع مقدس، گفتند: البته میدان و نوع جنگ امروز با دوران مبارزه و سال‌های اول انقلاب، متفاوت است و ما اکنون در میدان جنگ نرم، و جنگ سیاسی، فرهنگی، امنیتی و مقابله با نفوذ قرار داریم که در این میدان، فکرها و اراده‌ها در حال مبارزه هستند و یکی از ابزارهای اصلی و مؤثر در این مبارزه نیز، ابزار شعر است.
تأکید بر «تدوین، ترجمه و انتشار موضوعی اشعار برجسته در مسائلی همچون فلسطین، دفاع مقدس، منطقه، یمن»، «تبدیل کردن مضامین و الفاظ عالی ادعیه و متون دینی به شعر» و «سرودن اشعار آئینی مضمون‌دار و قوی با هدف انتقال معارف ائمه‌ی معصومین (علیهم‌السلام)»، توصیه‌های بعدی رهبر انقلاب اسلامی در این دیدار صمیمی به شاعران بود.
حضرت آیت‌الله خامنه‌ای همچنین بر ضرورت ارتقا و تعالی بخشیدن به شعر و متوقف نشدن شاعران در مسیر پیشرفت تأکید کردند و افزودند: لازم است برای ارتقای شعر و تربیت شاعران، مجموعه‌های مردمی و فنی همچون شهرستان ادب، تقویت و حمایت شوند.
در ابتدای این دیدار، ۲۳ نفر از شاعران، اشعار خود را در حضور رهبر انقلاب اسلامی قرائت کردند.
همچنین شاعران نماز مغرب و عشا را به امامت رهبر انقلاب اسلامی اقامه و روزه‌ی خود را همراه با ایشان افطار کردند.
در بخشی از این مراسم، تعدادی از شاعران سروده‌های خود را قرائت کردند که بخش‌هایی از این اشعار به این شرح است:
محمد مهدی سیار:

چگونه در خیابانهای تهران زنده می مانم؟

مرا در خانه قلبی هست…با آن زنده می مانم

مرا در گوشه این شهر آرام و قراری هست

که تا شب اینچنین ایلان و ویلان زنده می مانم

هوای دیگری دارم… نفسهای من اینجا نیست

 اگر با دود و دم در این خیابان زنده می مانم

شرابی خانگی دائم رگم را گرم می دارد

 که با سکرش زمستان تا زمستان زنده می مانم

 بدون عشق بی دینم، بدون عشق میمیرم

 بدین سان زندگی کردم، بدین سان زنده می مانم

نیلوفر بختیاری:

باز شب شد، بی هدف، بی دیدن ماه و ستاره

پای خود ما را نشاند این جعبۀ جادو دوباره

خندۀ خواهر، غم مادر، اجیرِ قصه‌گو شد

دور هم بودیم، امّا ذهن‌هامان در اجاره

بس که شب‌ها این شبح‌ها را به خود تشبیه کردیم،

آدم هر قصه‌ای شد از من و تو استعاره

چیست پشتِ پرده‌های نخ‌نمای این نمایش؟

قصه‌هایی نیمه‌کاره، قهرمانی بی‌قواره

سرنوشتی را که باید آبی یکدست باشد،

حیف، پنهان کرده نعشِ ابرهای پارهپاره

در جهانِ مردگان، شب زنده‌داری کافی‌ات نیست؟

پیر شد بختِ جوان تو، به پای ماهواره

حدادعادل:

محمّدا به که مانی، محمّدا به چه مانی
«جهان و هر چه درو هست صورتند و تو جانی»

حکایتی که تو داری به هیچ چامه نگنجد
فزون ز طاقتِ اندیشه و زبان و بیانی

ندانمت چه بنامم، ندانمت چه بخوانم
که هرچه گویم و خوانم، چو بنگرم، به از آنی

تو در خیال نیایی، تو در قیاس نگنجی
که خود حقیقت برتر ز فهم و وهم و گمانی

تویی که رشتۀ پیوند آسمان و زمینی
تویی که پنجرۀ روشنِ زمین و زمانی

تویی که صاحب خُلق عظیم و طبع کریمی
تویی که صاحب صبر جمیل و قدر گرانی

تویی که در شبِ تاریکِ دهر نور امیدی
تویی که در تن دنیای خسته روح و روانی

پیام‌آورِ توحید و عدل و حکمت و عقلی
رسول رحمت پروردگار عالمیانی

تو آن درخت برومند بوستان بهشتی
که میوۀ گل اخلاق بر زمین بفشانی

به راه حقّ و عدالت دمی ز پا ننشینی
مگر نهال عدالت به دست خود بنشانی

روا به کیش تو هر چیز پاک و طیب و طاهر
حرامْ هر چه پلیدی بر او نشانده نشانی

تو بندِ بردگی از پای خَلقِ خسته گشایی
نجات‌بخش خلایق ز رنجِ بارِ گرانی

ز ابر تیره ببارد به آبروی تو باران
نگاهدارِ یتیمان، پناهِ بیوه‌زنانی

به باغ عشق و محبّت، گل همیشه بهاری
نه آفتی به بهار تو می‌رسد نه خزانی

نشسته نزد فقیران، به مهربانی و نرمی
ستاده بر سرِ راهِ ستمگران جهانی

لطیف و نرم، چو باران، به خاک خشک بیابان
به دشت تشنۀ ایمان، تو جویبار روانی

تویی که محرم رازی، تویی که اهل نمازی
خوشا شبِ تو که هر شب نماز عشق بخوانی

نماز خواندی و از دیده سیل اشک گشودی
فدای قطرۀ اشکی که در نماز فشانی

محمّدا تو کریمی، محمّدا تو رحیمی
محمّدا تو امینی، محمّدا تو امانی

سعیدْ آن که تو او را به‌سوی خویش بخوانی
شقی‌است آن که تواَش از حریم خویش برانی

تو عزّت و شرف و مجد و فخر و فرّ و شکوهی
تو پشتوانه و پشت‌وپناه و توش‌وتوانی

ستونِ خانۀ ایمانِ بندگان خدایی
عمودِ خیمۀ اسلامِ مسلمین جهانی

هزار چشمۀ حکمت، هزار زمزم رحمت
ز قلب پاک تو جوشیده آشکار و نهانی

غبار هیچ پلیدی به دامنت ننشیند
تو پاک‌دامن و پاکیزه‌طبع و پاک‌زبانی

خدای خواسته تا قدر و منزلت به تو بخشد
خدای خواسته قرآن بماند و تو بمانی

به پنج نوبت، گلدسته‌ها ز مشرق و مغرب
زنند بانگ «محمّد» بدان زبان که تو دانی

ستوده آمد نامت، شنوده باد پیامت
بلند باد مقامت، که سرو باغ جنانی

تویی که ریشه و اصلی، تویی که حلقۀ وصلی
نشسته در دلِ خُرد و کلان و پیر و جوانی

جهان پُر است ز خشم و خروش و خیزش امّت
رسیده موج رهایی ز هر کران به کرانی

بِهِل که خصمِ سیه‌دل زبان به‌هرزه گشاید
کجا رسد به تو ای مه ز بانگ هرزه زیانی

بریده باد دو دستی که در جفای تو کوشد
شکسته باد اگر وا شود به‌یاوه دهانی

چگونه لاف سخن در ستایش تو توان زد
تویی که لایقِ مدح تو نیست هیچ زبانی

سزد که عذر ز تقصیر خویش خواهم و زین پس
سپر بیفکنم و زه نیفکنم به کمانی

حجت الاسلام محمدمهدی شفیعی:

کوه باشی، سیل یا باران چه فرقی می کند؟

سرو باشی، باد یا طوفان چه فرقی می کند؟

مرزها سهم زمین اند و تو اهل آسمان

آسمان شام یا ایران چه فرقی می کند؟

مرز ما عشق است هر جا اوست آنجا خاک ما است

سامرا، غزه، حلب، تهران چه فرقی می کند؟

قفل باید بشکند، باید قفس را بشکنیم

حصر الزهرا و آبادان چه فرقی می کند؟

هر که را صبح شهادت نیست، شام مرگ هست

بی شهادت، مرگ با خسران چه فرقی می کند؟

شعله، خاکستر، دم آخر ولی ققنوس را

لحظه آغاز با پایان چه فرقی می کند؟

فاطمه افشاریان:

وقتی که در ایرانم و دلتنگ عراقم

در دل به هوای حرمت کنج رواقم

بعد از سفر این دل شده دیوانه یک عکس

عکس حرم توست به دیوار اتاقم

یک لحظه خیال تو به من عاشقی آموخت

با یاد تو زیباست همه سبک و سیاقم

تا جلوه نمودی به دلم پر شدم از تو

عطر حرم یار خوش آمد به مذاقم

بعد زا سفرم باز دلم تنگ شما شد

حالا چه کنم من که گر فتار فراقم

هر روز سلامت کنم ای عشق از اینجا

من زاده ایرانم و دلتنگ عراقم

سعید پور طهماسبی:

از تو من تنها نگاهی مختصر می‌خواستم

من که چشمان تو را از هر نظر می‌خواستم

گر چه شاید سهم اندوه مرا از دیگران

بیشتر دادی، ولی من بیشتر می‌خواستم

دین اگر آنگونه بود و آن اگر اینگونه، نه

عشق را بی هیچ اما و اگر می‌خواستم

روزگارم هر چه باشد وام‌دار چشم توست

من که در هر کاری از چشمت نظر می‌خواستم

رستن از بند قفس رنج اسارت را فزود

آه آری باید اول بال و پر می‌خواستم

رفت عمری تا بدانم خویش را گم کرده‌ام

تا بیابم خویش را عمری دگر می‌خواستم

باید از ماهی بخواهم راز دریا را، اگر

پیش از این از ساحل سطحی نگر می‌خواستم

خواب دیدم پیله می‌بافم به دور خویشتن

کاش روزی مثل یک پروانه می‌خواستم

ریحانه کاردانی:

راه حرم را بسته اند اینک حرامى ها
تا چند در چنگال خونخواران گرامی ها

نفرین به طراحان این ترفندهای شوم
نفرین به اربابان جنگ و تلخکامی ها

هر کس مدافع می شود محکم ترین شعری
از باده ى این شعر می نوشند جامی ها

دارایی رود خروشان چشمه ها هستند
مدیون سربازان گمنامند نامی ها

در سینه ى خاصان عالم راز جانسوزى ست
این راز را هرگز نمی فهمند عامى ها

یک روز می آید کسی روشن تر از خورشید
چشم انتظار صبح باید بود شامى ها!!

ناصر فیض:

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

من مانده‌ام این‌جا که حلال است، حرام است؟

با این که به فتوای دل اشکال ندارد

گریار پسندید ترا کار تمام است

در مذهب ما باده حلال است، ولی حیف

در مذهب اسلام همین باده حرام است

شد قافیه تکرار ولی مسئله‌ی نیست

چون شاعر این بیت طرفدار نظام است

این ماه شب چاردهم در شب مهتاب

یا این که نه، همسایه ما در لب بام است.

در مجلس اگر جای خودت را نشناسی

این جا است که مهفوم قعود تو قیام است

پرسید طبیبم که پس از رفتن یارت

وضع تو اعم از بد و از خوب کدام است

از این که چه آمد به سرم هیچ نگفتم

گفتم دل من سوخت، نفهمید کجام است.

محمدکاظم کاظمی:

دیدمت صبحدم در آخر صف‌، کولة سرنوشت در دستت‌

کوله‌باری که بود از آن پدر، و پدر رفت و هِشت‌، در دستت‌

گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر دراندازی‌

باز این فالگیر آبله‌رو طالعت را نوشت در دستت‌

بس که با سنگ و گچ عجین گشته‌، تکّه‌چوبی در آستین گشته‌

بس که با خاک و گِل به‌سر برده‌، می‌توان سبزه کشت در دستت‌

شب می‌افتد و می‌رسی از راه با غروری نگفتنی در چشم‌

یک سبد نان تازه در بغلت و کلید بهشت در دستت‌

کاش می‌شد ببینمت روزی پشت‌ِ میزی که از پدر نرسید

و کتابی که کس نگفته در آن قصّة سنگ و خشت‌، در دستت‌

بازی‌ات را کسی به‌هم نزند، دفترت را کسی قلم نزند

و تو با اختیار خط بکشی‌، خطّ یک سرنوشت‌، در دستت‌

نصیر ندیم:

آسمان از چه نشسته است سراسر در خون

لاک پشتی که برون امده از لاک کجاست

کو پرنده که نباشد همه پر پر در خون

فوران از رگ هر چشمه برون امده است

کوچه کوچه نفسی شهر شناور در خون

تو نبودی و در این خانه چه طوفان امد

تو نبودی و خزان از در ایوان امد

تو نبودی و بهار از دل باغستان رفت

تو نبودی و شراب از رز تاکستان رفت

تو نبودی که سر دار سرم بازی شد

تو نبودی که سحر قاتل ما قاضی شد

مرگ چسپیده به دیوار در خانه ی ما

برگ ما شاخه ی ما غله ی ما دانه ی ما

مرگ باز از در هر خانه به داخل امد

مرگ بی چون و چرا هر شبه نایل امد

مرگ چنبر زده بر بادیه چون ابر سترگ

گرگ٬ گرگ امده گرگ امده از گرگا گرگ

گفت: ادینه به ادینه جهان تعطیل است

گرچه روشن آینه، جهان تعطیل است

ای شبان دل ما حکمت عیسی با تو

پاسبان گل ما صحبت سینا با تو

راز عالم نفس پاک ترا می خواهد

بوی از پیرهن چاک ترا می خواهد

مهر جالوت شده نغمه ی داوود تو کو

شهر تابوت شده مژده ی موعود تو کو

لشکر پیل به تخریب حرم امده است

کو ابابیل که بر کعبه ستم آمده است

ناکسان اندو درین گستره میدان دارند

قاسطان اند و به نیزه همه قران دارند

ای که در غربت ما جام جهان مصحف توست

دایره دایره تقدیر زمان در کف توست

نوبت توست که این معرکه را برداری

شرق تا غرب به شمشیر مسخر داری

وقت ادینه به ادینه ترا می طلبند

سیصدو سیزه ایینه ترا می طلبند

ذوالفقار پدری را به کمر می بندی

مرتضی طوسی:

مرتضی باخدی غافل دن او کج آیین گؤزون
حیله باز، نازک باخیشلی، چین گؤزون

گوشه گیر دینداریدیم بیرگون منه
باخدی دوردمین گوشه دن بی دین گؤزون

بیرباخیشلا قلبیمی سالدین تورا
صید ائدیب دیر طرلانی شاهین گؤزون

سوزدو بیرکهلیک کیمی بیر یاز گونو
سینه مین دشتینده بیلدیرچین گؤزون

من دئدیم:اولسون بلالردن اوزاق
من دئدیم اولسون،دئدی”آمین”گؤزون

عاشیقین غمزه یله آلت اوست ایله میش
سوره ی “زلزال” اوخور “والتّین” گؤزون

من صراط المستقیم دن چیخمیشام
نستعینیم دیر والضالین گؤزون

گؤزلرین گؤردوکده بسم اله دئدیم
آمما قورخوب قاچمادی او جین گؤزون

کئشکه جان ایستردی، قالمازدیم دو دل
مندن ایمان ایسته ییر کابین گؤزون

نقی عباس:

از کوه نور، آمده بودی، با یک سبد بهار، محمّد(ص

بر شانه‌ات هزار فرشته، در سینه‌ات شرار، محمّد(ص)

إقرأ؛ بخوان… تو خواندی و انگار، «إقرأ» تو بودی از دهنِ غار

آری، تو خود کلام خدایی؛ برگشته‌ای ز غار، محمّد(ص)

ای جلوه‌گاه خُلقِ ستوده! دنیا در انتظارِ تو بوده

این خَلق را رسان به قراری، با جان بی‌قرار، محمّد(ص)

تو آفتابِ اوّل و خاتم، تو رحمتی برای دو عالم

هرچند زیر پای تو ریزند، از بغض و کینه، خار، محمّد(ص)

هم در ازل وجود تو موعود، هم تا ابد فیوض تو موجود

مانندِ لطفِ حضرتِ معبود، پنهان و آشکار، محمّد(ص)

با قلب خسته و جگرِ ریش، دنیا شده‌ست تشنه‌تر از پیش

بر جانِ ما ببار محمّد! والا پیام‌دار! محمّد(ص

 نغمه مستشار نظامی:

با پنج نور ناب بهشتی،با حرف حق مجادله سخت است

تسلیم اقتدار تو هستند بر عالم این معادله سخت است

با پنج نور ناب بهشتی،از راه آمدی و دلم ریخت

در شهر دیرهای قدیمی، حتی خیال زلزله سخت است

همراه تو ولی خداوند،هم پای تو دو سرو بهشتی

با توست روح سوره کوثر ، با آیه ها مقابله سخت است

این پنج تن عصاره عشق اند،این پنج تن سلاله نور اند

نجرانیان! مقابله کردن، با این جبال و سلسله سخت است

این وعده را مسیح به ما داد، اینک زمان تابش عشق است!

دیدار نور ناب به جز در دلهای پاک و یکدله سخت است

نصرانی ام که نام محمد،دین مسیح را به من آموخت

قلبم رسیده است به تسلیم ،با عاشقان معامله سخت است

محمد جواد آسمان

به هشیاران بگو؛ آن مِی به ساغر برنمی‌گردد

بگو آن روزهای خوب، دیگر برنمی‌گردد

بگو آن‌قدر نومیدیم از برگشتنِ مستی،

که ساقی را به‌سوی تشنگان سر برنمی‌گردد

بهشت آتشینی ساختیم از خون و خاکستر

شفیعان سوختند و روز محشر برنمی‌گردد

خبر، تلخ است امّا بهتر است از بی‌خبر بودن

خبر این است؛ دیگر آن کبوتر برنمی‌گردد

میان این‌همه تابوت، دنبال که می‌گردند؟

بگو، رستم که پیش از خوان آخر برنمی‌گردد

قلندرها طلسم عشق را همراه خود بردند

طلسم عشق برگردد، قلندر برنمی‌گردد

از این افسانه، تنها کلبه‌ی احزان حقیقت داشت

تو یوسف باش ـ بنیامین! ـ برادر برنمی‌گردد

احمد شهریار:

جز حرف راست هیچ نگوید زبان ما

تیر شکسته را نرهاند کمان ما

پا در رکاب باش که در راه زندگی

شور نفس بود جرس کاروان ما

بلبل بیا به غمکده ی ما که از فراق

شاخ گل است هر مژه ی خون چکان ما

پرواز ماست رو به تجلی وگرنه خلق

در زیر خاک ساخته اند آشیان ما

ما را به عشق کشتی و ما زنده تر شدیم

رنگی به جز بهار ندارد خزان ما

یارب هزار بار به عنقا حلال باد

بر خوان صبر مائده ی استخوان ما

ای شهریار از نفس واپسین نترس

جان می دمند بر بدن نیمه جان ما

روح الله اکبری:

سکوت کردی و این اول شنیدن بود

سکوت کردن تو لب گشودن من بود

به چشم‌های تو سوگند می خورم که دلم

به بازگشتن تو، ماندن تو، روشن بود

من و تو در نظر دوست چون گلیم و بهار

همین علاقه ی ما خار چشم دشمن بود

تو دل بریده ای از من چنان که رود از کوه

سرت بلند! که روزی به شانه ی من بود

عباسعلی براتی پور:

بیا که دیده ام از انتظار لبریز ست

کویر سینه تفتیده ام عطش خیزست

شکوه رویش سکر آور بهارانی

که بی طراوت رویت بهار پاییز ست

به باغ عاطفه عطر نگاه تو جاریست

مشام جان ز شمیم تو عطر آمیز ست

همیشه خاطرما آشیان یاد تو باد

که در هوای تو پرواز،خاطر انگیز ست

بخوان که نغمه تو معجزه مسیحائی ست

نوای گرم تو شور اور و شکر بیز است

دلم ز حلقه ی مویت رها نمی گردد

که گیسوان بلندبتان دلاویز ست

زکوچه ساردیاردلم عبور نکرد

بغیر دوست ،که این کوچه،کوی پرهیزست

بیاو بردل الوده ام نگاهی کن

که پیش عفو تو کوه گناه نا چیز ست

اخبار مرتبط