
“مولای من سلام
روزی که مسیر آمدنت را گل باران می کنند، ممکن است من نباشم، ولی داستان عاشقی مرا برایت خواهند گفت دوست دارم آنروز که می آیی سراغ مرا بگیری، راستی هزار دستان من کو؟”
شیخ رضا ابوالقاسمی پور
۱۴ سال پیش در چنین شبی، دزفول مردی را از دست داد، مردی شیدای ظهور و منادی بیداری، مردی که عشقش خواندن، سرودن و سخن گفتن از اربابش صاحب الزمان (عج) بود. شبی که گویی برای شیخ مظلوم، زمان وصال محبوب بود و برای دوست دارانش آغاز فراقی طولانی!
جمعه شبِ اول دی ماه ۱۳۸۵، شبی که برای مولایش عجب نشسته ای به دل خوانده بود، شبی که نماز “وواعدنای” آغاز ذی الحجه را خوانده بود گویی حجش قبول شد، آن شب، شب عروج مردی بود که برایمان از معرفت به امام زمان (عج) می گفت و از معرفت به یاران جهل و بدعت گذاران بی مایه در دزفول!
دریغ کسی در این شهر نفهمید که را از دست داده و دریغ که گویا این شهر دیگر همچون اویی را به خود نخواهد دید
گرامی باد یاد و خاطره روحانی مظلوم و فقید شیخ رضا ابوالقاسمی پور در چهاردهمین سالگرد ارتحالش




