احمد فاضل زاده – دزمهراب
کلاس دوم دبیرستان بودم. کتابخانه برای من هم محل درس خواندن بود هم پاتوق. بخاطر رفت و آمد زیادی که با متصدیان و مسئولین کتابخانه در خارج از فضای کاریشان داشتم هر از گاهی به صورت موردی هم بکار گرفته می شدم تا کمبود نیرو که یک معضل مرسوم در کتابخانه های فعال شهرستان می باشد کمتر حس شود. چند وقتی بود که زمزمه هایی به گوش میرسید که اداره آموزش و پرورش با همکاری یک خیر دزفولی مقیم تهران(آقای صادق صمیمی)، در حال ساخت کتابخانه ای مجهز با تمام امکانات و تجهیزات روز و معماری خاص و منحصر به فرد در نزدیکی این کتابخانه و در زمین های متعلق به اداره می باشد. حس عجیبی بین مراجعین و متصدیان کتابخانه حاکم بود. مسئول اصلی کتابخانه(ح- س) که حال غریبی داشت هم نگران بود هم شوق داشت. این را از گفته هایش با مراجعین میشد فهمید. دغدغه داشت، از برنامه های آینده و افزایش صد در صدی شمارگان کتاب تا روش انتخاب و خریدکتاب های جدید، جزئی از مباحث و رایزنی های روزانه اش بود. اما متصدیان و کتابداران دیگر، نگران شرایط کاری آینده خود بودند. ترس از افزایش حجم کار، ترس از کمبود نیروی کافی برای اداره شرایط جدید، ترس از انتقالشان به بخش دیگری از سازمان به علت عدم کارایی کافی، بخشی از دغدغه های روزانه و صحبت های درگوشی این عزیزان بود. از همه خوشحال تر مراجعین بودند. چراکه کتابخانه فعلی فاقد سالن مطالعه بود، ساختمانی قدیمی، فرسوده و مرطوب که نگهداری سالم کتابها را نیز با مشکل مواجه میکرد. فضایی با نور بسیار کم و در گوشه ای از حیات اداره. برای خودش پستویی بود که عنوان کتابخانه رایدک می کشید.
چند ماه بعد اما…
دقیق خاطرم نیست که چرا، ولی اطلاع داده شد به مسئول اصلی کتابخانه که باید ظرف یک هفته به کتابخانه جدید نقل مکان کرد. اطلاعیه ای نصب شد: « قابل توجه مراجعین محترم، کتابخانه دو هفته جهت نقل مکان به ساختمان جدید تعطیل میباشد». مسئول کتابخانه هم بعد از رایزنی با مقامات بالاتر، ناچارا از جالب ترین روش ممکنه استفاده کرده و با بهره گیری از چند کارگر روزمزد و دو دستگاه فرغون، کارانتقال کتابها را شروع کرد. کتابهایی که گاهاً نسخ بسیار نفیسی نیز در بین آنها دیده میشد که حالا پس از تحمل سالها آسیب موریانه و رطوبت، درد تکان های فرغون سواری هنگام عبور از پله های ساختمان جدید را نیز باید تحمل می کردند،هرچند که تکه های متلاشی شده از انواع کتاب ها در مسیر جابجایی،خبر از شرایطی بدتر از قبل می داد.
برای آیین افتتاح کتابخانه جدید خیل عظیمی از مسئولین وقت و خیرین دعوت شده بودند، از بنده نیز بعنوان کتابدار افتخاری دعوت شد.
عجب مراسمی، عجب فضایی،عجب ساختمانی درست کرده بودن. دقیقا متناسب با جشن و سرور طراحی شده بود. امکان نداشت از بغل کسی رد شوی و تیکه ای به سبک معماری ساختمان نیندازد. در بهترین وضعیت میشد از مجموعه جدید به عنوان تالار مراسمات عروسی استفاده کرد، هرچند که در سالیان بعد، از همین سالن الگو گرفته و چندین سالن پذیرایی در اطراف شهر جهت خدمت رسانی به مردم شریف این دیار ساخته شد.
جهت آشنایی با فضای ساختمان جدید باید عرض کنم که ساختمان از سه سالن با سقف هایی مملو از کناف و راویزکاری و گچ بری های خیلی قشنگ البته غیرمتناسب با فضای کتابخانه ای تشکیل شده بود، یک سالن در طبقه همکف بود که مشرف بود بر دو سالن دیگر، که هر طبقه با چند پله یکی به سمت پایینتر و یکی به سمت بالاتر از سالن همکف راه داشت.
دردسر ها، تازه از اینجا شروع شد. ماه های اول مخزن کتابخانه را در طبقه همکف، سالن مطالعه آقایان طبقه پایین و سالن مطالعه خانمها طبقه بالا در نظر گرفته شد. اما برای محفوظ ماندن خانمها از مسیر تردد آقایان بعد از چند هفته طبقات خانمها و آقایان جابجا شد. چند هفته بعدتر، جهت جلوگیری از اختلاط دختر و پسرهای جوان هنگام رفت و آمد، که غالبا پشت کنکوری بودند از روش زنگ تفریح استفاده شد که با این دستور العمل هیچ کس جز در زمان زنگ تفریح تعیین شده اجازه ورود و خروج از کتابخانه را نداشت. خلاصه اوضاعی بود. چندین هفته بعد از این، مقاومت مراجعین و عدم پایبندی آنان به زمانهای تعیین شده، باعث شد دائماً از ایده های جدید افراد مسئول و غیر مسئول رونمایی شود. آزمایشگاهی شده بود برای اجرای ایده های مختلف. از طرفی اطمینان قلبی از خیرخواهانه بودن دستورالعمل مقامات، راه را بر انتقاد از مسئولین وضع کننده مقررات بسته بود. بعد از حدود دو ماه و زیر فشار مراجعین، مسئولین به سراغ راهکار بعدی رفته و برای اولین بار با وضع قانون زوج و فرد و حضور مراجعین آقا در روزهای زوج و بالعکس به خیال خود تمام امور را حل شده میدیدند که با مشکل جدید روبرو شده و آنهم یادداشت نویسی بر روی میزها برای مراجعین روز بعد بود. دیگر حوصلۀ همه سر رفته بود، هر روز یک قانون هر روز یک تغییر هر روز مشکل جدید و باز روز از نو مشکلی جدید از نو. این روند ادامه پیدا کرد با تغییر مکان مخزن کتابخانه از همکف به طبقه زیرین. تغییرات یک سالی ادامه یافت تا جایی که دیگر نه عضوی جهت استفاده ازسالن مطالعه مانده بود نه خبری از افزایش بودجه خرید کتاب های جدید. همین موضوعات در کنار نظرات غیر کارشناسانه هر کدام از مسئولین رده بالاتر کافی بود برای لبریز شدن صبر و استعفا و درخواست انتقال مسئول اصلی کتابخانه( ح – س)
افسوس که شرایط بدتر هم شد؛
چندی پیش، جهت شرکت در همایشی در سالن ایثارجنب همان کتابخانه، به آن محله رفتم با کمال تأسف شاهد تبدیل شدن سالن مخزن به یک بقالی کوچک و یک گیم نت بودم. گویا روند تغییرات هنوز ادامه دارد…
حال تنها یک سوال در ذهنم مانده، آیا مرحوم صادق صمیمی از وقف خود و هزینه ای که در این راه کرده و بهره ای که از این امر خیر برده ،در این دنیا و هم در سرای آخرت راضی است؟






